7 May 2014, 16:21

فــلیـــپ

فــلیـــپ
ثبت صدا

نوشتۀ: لیف نیکولایویچ تَلستوی

یک پسرک که اسمش فلیپ بود, در یکی از روز ها که همه بچه های قریه به مکتب میرفتند. او هم کلاه خود را گرفته به سوی مکتب روان شد. همین که مادراش متوجه شد, از او پرسید:
- فلیپ پسر جان, کجا میخواهی بروی؟
- مادر جان, میخواهم مکتب بروم.
- پسر جان, تو هنوز خورد هستی, مکتب نرو.
هر چند فلیپ به مادر خود التماس کرد, اما مادراش به او اجازه نداد که مکتب برود.
پدر فلیپ مثل همه روز ها به خاطر کار به جنگل رفته بود. بعد از چند لحظۀ مادراش که خدمه خانه یکی از اربابان بود, نیز خانه را ترک نمود. در خانه صرف فلیپ و مادر کلان اش باقی مانده بود.
آنروز مادرکلان اش نزد بخاری نشته بود. اما فلیپ از نشستن در خانه خیلی خسته شده بود. همین که مادر کلان اش را خواب برد, او در جستجوی کلاه خود شد. چون کلاه خود را نیافت, کلاه کهنه پدر خود را گرفته عاجل به سوی مکتب دوید. مکتب در عقب کلیسا قرار داشت, که فلیپ دو قریه را که در مسیر راه مکتب قرار داشت باید طی میکرد. وقتیکه سگ های قریه فلیپ را در حالت دوش دیدند, غف نکردند و به عقب او ندویدند, زیرا همه سگ های قریه او را می شناختند. ولی همینکه او به قریه بیگانه داخل شد, یک سگک چوچه از گوشۀ یکی از خانه های قریه پیدا شد و بالای فلیپ گف- گف کرد. وقتیکه سگهای قریه گف- گف این سگک قریه را شنسدند, از سرا سر قریه جمع شدند و فلیپ را حلقه زدند. فلیپ از ترس فرار کرد. سگ ها هم به تعقیب او دویدند. فلیپ که راه فرار نداشت, از ترس زیاد فریاد زد:
- کمک کنین! به مه کمک کنین!مه ره نجات بتین!
تصادفاً در این اثنا پاه اش غلت خورد و فلیپ به زمین افتاد. خوشبختانه که در این لحظه یک مرد به کمک او رسید و همه سگ ها را به دور راند. سپس رو به این پسرک نموده پرسید:
- کجا میری, چوچه شیطان, چرا از سگ ها فرار میکنی؟
فلیپ هیچ جواب نداد. او از زمین برخواست, دو پا داشت و دو پا دیگر قرض کرده با تمام نیروی که داشت, دوید. او به مکتب عجله داشت. وقتیکه به مکتب نزدیک شد, دید که در صحن مکتب هیچ کسی نیست. شاگردان در داخل صنف مصروف درس خواندن استند. در این وقت فلیپ را بیم گرفت. او با خود فکر کرده گفت: "اگه مه ره معلم به صنف اجازه نته, باز اووقت چطور کنم". او در فکر غرق شده بود و همی میگفت: "اگه حالی پس به طرف خانه روان شوم, باز سگ ها مه ره گیر میکنن". او از داخل شدن به صنف نیز هراس داشت که مبادا معلم او را از صنف خارج کند. او فکر کرده- فکر کرده از پهلوی مکتب گذشت که در این اثنا یک پیر زن متوجه او شد, و از فلیپ پرسید:
- پسر جان, چرا در درس خانه نیستی؟- مکتب گریزی میکنی؟
فلیپ همینکه این سحنان پیر زن را شنید, صد دل را به یک دل کرده داخل مکتب شد, در دهلیز عمومی کلاه خود را از سر برداشت و دروازه صنف را باز کرد. تمام شاگردان مصروف درس خواندن بودند. معلم دسمتال سرخ را در گردن خود انداخته در وسط صنف آرام – آرام قدم میزد و جریان درس شاگردان خود را کنترول میکرد. همین که معلم صنف متوجه این پسرک شد, از او پرسید:
- تو کی هستی؟
فلیپ که این سوال معلم را شنید, پژمورده شد, سر خود را پائین انداخته, کلاه اش را در عقب خود پنهان کرد و به سوال معلم هیچ جواب نداد. او دو چشم خود را به زمین دوخته بود. معلم بار دیگر از او پرسید:
- بگو پسرک, تو کی هستی؟
- فلیپ باز هم خاموش بود. سپس معلم به او گفت:
- شاید تو یک پسرک گنگ باشی؟
فلیپ از شنیدن این سوال بی حرکت شد. تمام وجوداش را ترس احاطه کرد که حتی توان جواب گفتن را از دست داده بود. معلم به سخنان خود ادامه داده به فلیپ گفت:
- از اینکه تو هنوز گپ زدن را یاد نداری, لطفاً به خانه برگرد.
فلیپ میخواست به معلم جواب بدهد, اما گلویش خشکی میکرد. در این اثنا او به گریه شد. دل معلم به او سوخت, سر فلیپ را با دست اش نوازش داد و از شاگردان صنف پرسید که این پسر کی است؟
تمام شاگردان در جواب به معلم خود گفتند:
- این پسر ک فلیپ نام دارد. برادر خورد کوستیوشکه میباشد. او میخواهد که شامل مکتب شود و درس بخواند, اما مادرش به او اجازه نمیدهد. او امروز از خانه گریخته به مکتب آمده است.
- خی اینطور که اس. تو پسر جان برو و به پهلوی برادرات در چوکی بنشین. من خودم از مادرت خواهش میکنم که توره به مکتب اجازه بته.
معلم به فلیپ حروف الفبا را نشان داد تا نخست با حروف معرفی شود. اما فلیپ تمام حرف ها را می فهمید و حتی کم – کم کلمات را خوانده میتوانست. سپس معلم از او خواهش کرد تا حروف نام خود را بگوید.
فلیپ شرمیده شرمیده گفت:
- خو, خی, له, لی, ئی, وک, پوک.
- در این اثنا تمام شاگردان به خنده شدند. معلم فلیپ را مورد ستایش قرارداد و از او پرسید که کی او را درس خانه گی میدهد؟
- برادرم کاستیوشکه, مه ره درس میته. سپس فلیپ به سخنان خود ادامه داده گفت:"معلم صاحب, مه بسیار بچه ی چالاک هستم. سبق زود یاد میگرم. مه بسیار- بسیار شوق درس خاندنه دارم".
معلم تبسم نموده گفت:
- پسرجان, تو خوده زیاد تعریف نکو. اول کوشش کو که خواندن را یاد بگیری.
از آن به بعد فلیپ شامل مکتب شد.

قصه های شیرین,
  •  
    در میان گذاشتن